حیاط خلوت
باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی
زنگ در به صدا در می آید.یعنی چه کسی با یک آدم تنها کار دارد؟! شارژ موبایلم تمام شده است.از رئالیسم ,مدرنیسم,پست مدرنیسم و خیلی از "ایسم" های دیگر فاصله می گیرم و به آرکائیسم و دوران بدویت روی می آورم.روز مبادا فرا رسیده,کارت تلفن را در می آورم. آنقدر بزرگ شده ایم که فقط نمی گذاریم کفِ صابون یا شامپو در چشم هایمان برود. در بچگی هروقت با مادرش بیرون می رفت برای پیدا کردن آدرس باید کلی می گشتند و خلاصه کلی دردسر داشتند.اما وقتی با پدرش می رفت،همه جاها را خوب بلد بود و وقتی باهاش بود هیچ غمی نداشت حتی وقتی پشت سرش راه می رفت سعی می کرد قدم هایش را جای قدم های او بگذارد.تازه هميشه برایش یک شیر کاکائو با بیسکوئیت می خرید،بعد می گفتند:"چرا با پدرت بهت خوش می گذرد؟" "زندگی جاریست مثل خون در رگ هام" آدم نوار خالی گوش کنه ولی اینجوری که من ضایع شدم ضایع نشه.آدم تو شلنگ شنا کنه ولی اینجوری که من ضایع شدم ضایع نشه.آدم وقتی می خواد بره ایستگاه قلهک قطارهای حرم مطهر را سوار شود ولی اینجوری که من ضایع شدم ضایع نشه.اصلاً اینجوری که من ضایع شدم را خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.ختم کلام،می دونید چی شده؟خب براتون می گم. پنجشنبه: 30/7/88 ساعت:17:45 صدای خش خش برف ها او را به خودش آورد و از نگاه کردن به آسمان تیره،ابری وسیاه غافل کرد همان آسمانی که او را از محیط اطرا ف و وضعیت کنونی اش غافل کرده بود. چراغ کلبه را خاموش کرد و سعی کرد در مخفیگاهی که برای چنین روزی درست کرده بود قایم شود. اصوات مختلفی با یکدیگر مخلوط شده بودند و شبیه سالاد فصل درآمده بودند و با تمرکز و مزه کردن جداگانه هر صدا سعی در فهمیدن حیات وحش اطرا فش داشت،اما چرا در این موقع؟حالا که دنبال او هستند این سوالی بود که با کوبیدن به در کلبه در ذهنش به وجود آمد. صدای کوبیدنی که حالا با تبر ضرب می گرفت اما این ضرب گرفتن و ریتمیک شدن صدا،تنها تخم ترس و دلهره ای را در او می کاشت که مانند دور تند نوا ر تصاویر مستند از طبیعت شروع به رشد می کرد تا آنجا که نزدیک به دادن میوه ی مرگ می شد.الان که فکر می کند می بیند اصلا ارزشش را نداشت که آن کارش به این قیمت تمام شود. نه او نباید این کار را می کرد. با اینکه گفته بود" هرجا که بروی می گردم و پیدایت می کنم" اما او این کار را کرده بود و تمامی تهدیدها را از هارد دیسک ذهنش فرمت کرده بود.
پستچی نامه ای را به دستم می دهد,با عجله نامه را باز مي كنم:چاپ اولین مجموعه داستانم را تبریک گفته است.
یاد قسمت آخر سریال شهریار می افتم
یاد "امدی جانم به قربانت..."
دستم
دلم
تمام وجودم می لرزد
یاد داستان کوتاهی از مجموعه داستان "آفتاب مهتاب" از شیوا ارسطویی.
"..... به هرچی عشقه"
و با خودم زمزمه می کنم:
شاید خیلی خلم که از دنیا هی می خورم
یا شاید سک می خورم
یا چون ری می کنم این شکلی شدم
توی دنیا جایی ندیدم یکی مث خودم
زندگیمو باید بگیرنو قصه کنن.
فردی به کیوسک نزدیک می شود.
به ته چاه می روم.
فردی از کنار کیوسک می گذرد.
سکوت می کنم.
فردی به کیوسک نزدیک می شود.
مِن مِن می کنم.
فردی از کنار کیوسک می گذرد.
کلمات ساده ای که از شنیدن آن ها نمی تواند به موضوع صحبتمان پی ببرد و کلیدواژه نیستند را می کشم.
به خاطر همین چیزهاست که تلفن همراه را دوست دارم.
از کنار کیوسک تلفن رد می شوم.
- خدا رو شکر.خدا رو شکر.خدا رو شکر.خدا رو شکر...
کمی از کیوسک دورتر می شوم و از ذهنم می گذرد که چرا اینقدر تکرار می کند؟!
-که هر دختری که تو دانشگاه...
یادم می افتد.از خودم متنفر می شوم,جواب سوالم را می گیرم و به راهم ادامه می دهم اما نه به کندی قبل.
حتی الان که 30سالش شده است نیز می گویند.
یکی از بهترین دوستانم یک پیام خصوصی برام گذاشت و گفت:یک نفر می گفت"من می نویسم پس هستم،پس هستم تا بنویسم"
تعریف از خود نباشه،گلاب به روتون،دیروز داستانم در دانشگاه تهران اثر برگزیده اعلام شد.خودتون که می دونید من اصلاً به این چیزا اهمیت نمیدم با توجه به"یک اختتامیه"
کارد می زدید خونم در نمی اومد.گفتم آقا،در رو باز نمی کنید می خوام برم تو مصلی نمایشگاه مطبوعات.
- نمایشگاه مطبوعات دیروز آخرین روزش بود،تموم شد.
می خواستم دوشنبه برم،دیدم دیر شده گفتم فردا می رم.
نه مثل اینکه بدبیاری تمومی نداره!!
سرم را تکیه داده ام به صندلی جلویی همه رفته اند وچشمانم خیره به زمین. فقط من مانده ام به همراه بچه های اجرایی که در حال جمع کردن صحنه هستند. دختری برگشته ودنبال کتاب " فلورانس" ش می گردد.
- آقا ببخشید،شما از بچه های.... نیستید؟
چیزی نمی گویم.چشمش به زمین می افتد که می گوید:
- نه،مثل این که شما احتیاج به دلداری دارین.
- نه،احتیاج به خلوت دارم.
متوجه نمی شود دوباره تکرار می کنم.
- نمی دونید ما ردیف جلوی شما بودیم یا عقب؟
- جلو
پیدا نمی کند و می رود. دختری دیگری می آید و دستمالی بهم تعارف می کند نمی گیرم و بهش می گویم: فقط برو.
- باشه،این دستمال رو بگیر می رم.
برای این که برود دستمال را می گیرم و همچنان نگاهم برروی زمین وهمچنان نگاهم به اشک های ریخته شده ام است. یک، دو، سه، چهار،پنج... می شمارم اشک ها را. یک ، دو، سه، چهار... می شمارم روزها را. یک ، دو، سه... می شمارم شب ها را.یک ، دو... می شمارم صبح ها را. یک و هنوز می دانم ارزش کارم را. و می شمارم و می شمارم و بازهم می شمارم.
می بینم که به طرفم می آید،کنارم می نشیند.
- حاج علیان هستم.
بر می گردم ونگاهش می کنم. انگار نگاهم را به فال نیک می گیرد که شروع می کند به ادامه دادن.
- مگه برای امام رضا ننوشتی؟ پس ناراحت نباش،سال دیگه.
از حرفایش متوجه می شوم که دردم را نمی داند. اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم. به خاطرهمین می گویم:
- برو، الان نمی تونم حرف بزنم.
و مثل این که از لحن می فهمد که چقدر حالم بد است و اوضاع از چه قرار است که می گذارد و می رود.
صدای یکی از افرادی را که روی صحنه می گوید:
به "آزاد" بگو بیاد چند تا عکس بگیره.
- اگه می خوای مصاحبه بگیری همین جا بگیر بعدا گیرش نمی آری.
کسی می گوید: " آقای همتی... "
متوجه می شوم که داور احمق جشنواره در سالن است. قصد می کنم بروم وبهش بگویم که: " یک احمق بی سوادی." اما پاهایم برای رفتن یاری نمی کند. از نور فلش دوربین متوجه می شوم که دارد از من عکس می گیرد.
دوباره شروع می کنم به شمردن... تصمیم می گیرم که بلند شوم وبروم،کتانی ام را بر روی اشک هایم می کشم و در همان حال متوجه پست مدرن بودن حرکتم می شوم و در ذهنم می گذرد که جان می دهد برای داستان و یک سکانس شاهکار فیلمنامه.
- اون دربسته ست از این طرف بیا.
می خواهم تیکه ای بیندازم اما زبان یاری گفتن نمی کند. به سرعت از میان جمعیت رد می شوم سرم را زیر شیرآب می گیرم. رضا را پیدا می کنم و ازش می خواهم که کوله پشتی اش را از صندوق عقب ماشینش بهم بدهد. دم در فرهنگسرا منتظرش می شوم، پیش امین ومجتبی.
امین می گوید: داغونی.
عقده ی دلم می خواهد باز شود که می گویم:" از نگرفتن جایزه ناراحت نیستم."
که ناگهان امین ذهنم را می خواند. حرفم را قطع می کند و می گوید: " بحث ارزش گذاری روی اثره. نفر دوم چقدر کارش نقد شد."
و من هم نفراول را اضافه می کنم. مجتبی می گوید: " ناراحت نباش. بیا یه سیگاربکش."
دستم ، ریه ام ، لب هایم و تمام وجودم هوس سیگار می کند. اما " تمام وجودم " هم یاری گرفتن و گیراندن وکشیدن نمی کند. می روم رضا را صدا می کنم. می آید و کوله ام را بهم می دهد و برای بار دوم عذرخواهی می کنم که برای گرفتن کوله ام او را تا این جا کشیده ام و او هم عذرخواهی می کند که ماشینش پر است و نمی تواند مرا برساند. خداحافظی می کنیم. اولین کاری که می کنم mp3 player را در می آورم و با صدای بلند گوش می دهم. فاصله ی فرهنگسرا تا ترمینال سمنان را پیاده می روم.
سوار اتوبوس سمنان- تهران می شوم و به محض نشستن بسته ای را که شب قبل در امامزاده یحیی بهمان داده بودند در می آورم به بغل دستی ام تعارف می کنم نمی خورد. وقتی بسته های خوراکی تعاونی را بهمان می دهند درون کیفم می گذارم. بغل دستی ام به رسم ادب و بازی جوانمردانه به من تعارف می کند و این بار من نمی خورم. دختر و پسر صندلی جلویی مشغول شده اند.یاد استادم دکترمنصور و حرف هایش می افتم.
همین طور که آهنگ های مورد علاقه ام را گوش می دهم دوباره شروع می کنم به شمردن... و دوباره گریه ام می گیرد.
تصمیم گرقتم اتفاقات دیشب را به روی قلم بیاورم. قلم هم نامردی نکرد.
حال ندارم این هفته دانشگاه بروم و این بار نوبت "من" است که "وجودم" را برای رفتن به دانشگاه یاری نکنم.
تق تق ثانیه شمار انگار که برای شکسته شدن در دوبار دنگ،دنگ کرد.
حالا حیات وحش اطراف صدای دیگری را نیز به خودش اضافه کرده بود صدایی که به خاطر نزدیکی اش به او صداهای دیگر را تحت الشعاع قرار می داد. صفحاتی که شانزده بار خوانده بود برای هفدهمین بار مرور می کرد اما این بار در ذهنش "اگر به معجزه اعتقاد داشته باشید برایتان اتفاق می افتد"
اعتقاد را همراه با ایمان و یقین داشت نه تنها به این جمله و در این شرایط .
تونلی را که ازمخفیگاه به بیرون زده بود را طی کرد تا اینکه به پشت کلبه راه پیدا کرد اما،نه دوتا چیز بود که باید برمی داشت که یکی از آنها را اگر بر نمی داشت تمام این دردسرهایی را که در آن افتاده بود بدون به دست آوردن چیزی تحمل می کرد. سعی در پرت کردن حواس مرد سیاهپوش به بیرون از کلبه کرد. به محض اینکه مرد سیاهپوش از کلبه بیرون آمد به داخل کلبه رفت.
اول کتاب را و بعد ساعت دیواری را برداشت وازکلبه بیرون به جنگل فرار کرد بعد از مدتی که به نزدیکی های جاده رسید. ابتدا ساعت دیواری را خرد کرد و با لگدهای پیاپی ای که به آن می زد عقده اش را خالی کرد و سپس کتاب را باز کرد تا از بودن چیزهایی که به خاطر دزدی آن ها باعث شده بود تا پای مرگ پیش برود و به دردسر بیفتد مطمئن شود.
کتاب را باز کرد و از روی آسودگی خاطر نفسش را درهوا ول کرد. آره،فول آلبوم ساسی مانکن با پوسترش سرجایش بودند.
این کار انتقادی ست به " نگران نباش" از مهسا محب علی.شبی که"نگران نباش" را می خواندم، با خودم گفتم کم مانده اسم ساسی مانکن را بیاورد. که وقتی چند صفحه جلوتر با اسم ساسی مانکن در داستان مواجه شدم از شدت عصبانیت نمی دانستم چه کار کنم که این داستان را نوشتم. و همین طور کلمات انگلیسی که به الفبای فارسی و بدون پاورقی یا اصل انگلیسی آن نوشته شده بود. که با این کاری که ایده و نوشتن آن چند دقیقه بیشتر وقتم را گرفت می خواستم پوچ،تهی بودن و سرکار گذاشتن مخاطب را نشان بدهم.
| Design By : Night Skin |

